در حوالي شب پرسه ميزديم و از درز پنجره هاي کوچک ستارگان قطره قطره نور ميچکد. "نجواي چند سايه زير سپيدار و خيابانهاي خالي از سلام و تبسمهاي تلخ شب......." صداي شب فقط همين بود سکوت" ما از اين جاده گذشتيم و هزاران هزار خاطره ره اورد اين جاده هاست. بي انکه بدانم اين همه بغض گره بسته در گلويم از چيست؟؟؟؟ غبار پيراهنم را ميتکانم ......... تموم زندگيم لبريز ميشه از حسرت